کتاب The Black Book (کتاب سیاه)

840/000 ریال

سال‌ها بعد که همه‌ی واحدهای آپارتمان که پدربزرگ همیشه شهر دل خطابش می‌کرد فروش رفت و غالب‌این‌ها برای همیشه آن را ترک کردند هربار که غالب از جلو درِ دکان علاءالدین نیمچه‌نگاهی به آن می‌انداخت و می‌دید که بیشتر واحدهایش دیگر مسکونی نیستند و مثل بیشتر آپارتمان‌های کناری‌اش دفتر بیمه‌های درمانی و تولیدی لباس بچگانه و حتی مطب قابله‌هایی که غیرقانونی کورتاژ می‌کردند در تمام طبقات پر شده‌اند و گند زده‌اند به نمای آپارتمان با آن تابلوهای لامپ نئون‌شان، تازه می‌فهمید چرا مادربزرگ آن روزها مدام می‌گفت: «هیچ اومد نداشت برامون.» اما غالب حرف پدربزرگ را که می‌گفت: «پیرمرد خرفت حسابی پررو شده» همان روزها هم خوب می‌فهمید، برای این‌که هر وقت آن سلمانی با یک خنده‌ی ابلهانه می‌گفت: «پس بالاخره برگشت؟» خشم و نفرت را روی جای‌جای چهره‌ی پدربزرگ به وضوح تشخیص می‌داد. این آنی که بالاخره برگشته بود عموملیح، پسرِ بزرگ پدربزرگ، بود که بعد از ترک زن و بچه‌ی اولش و یک سفر دور و دراز به اروپا، اول به افریقا بعد به ازمیر بعدش به استانبول و بالاخره هم به شهر دل، آپارتمان غالب این‌ها، برگشته بود با یک دختربچه به اسم رویا

در انبار موجود نمی باشد